Deprecated: Function eregi() is deprecated in /home2/facetebi/public_html/themes/default/html/header.php on line 792

Deprecated: Function eregi() is deprecated in /home2/facetebi/public_html/themes/default/html/header.php on line 792

شعر و شعر خوانی

گروه عمومی · 58 کاربر · 62 پست

یک گروه خودمانی از جنس واژه ها..

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

اطلاعات گروه

نام گروه شعر و شعر خوانی
دسترسی گروه گروه عمومی
پست ها 62 پست
تعداد کاربر 58 کاربر
وضعیت شما عضو نیستید
توضیحات گروه یک گروه خودمانی از جنس واژه ها..
sahar
sahar
عسیسمممممممممم
عسیسمممممممممم


17736871366486370633.jpg
دیدگاه · 1394/02/30 - 14:08 ·
2
yasnik
yasnik
انسانی درستکار با موفقیت ناچیز
بسیار قابل احترام تر از انسانی بی صداقت
با موفقیت بسیار است .
هدف وسیله را توجیه نمی کند ،
پس برای دستیابی به موفقیت به هر ریسمانی
چنگ نیندازیم
و به خاطر بسپاریم
موفقیت تنها اگر در محدودۀ ارزشهای انسانی حاصل گردد
ارزشمند است .
انسانی درستکار با موفقیت ناچیز
بسیار قابل احترام تر از انسانی بی صداقت
با موفقیت بسیار است .
هدف وسیله را توجیه نمی کند ،
پس برای دستیابی به موفقیت به هر ریسمانی
چنگ نیندازیم
و به خاطر بسپاریم
موفقیت تنها اگر در محدودۀ ارزشهای انسانی حاصل گردد
ارزشمند است .


yasnik
yasnik
زندگی حکمت اوست...
زندگی دفتری از خاطره هاست
چند برگی را تو ورق خواهی زد
ما بقی را قسمت ....
زندگی حکمت اوست...
زندگی دفتری از خاطره هاست
چند برگی را تو ورق خواهی زد
ما بقی را قسمت ....


دیدگاه · 1393/09/9 - 09:15 ·
4
yasnik
yasnik
آهنگ «شکایت هجران» با صدای استاد محمد اصفهانی شعر از ه ا سایه

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقی.. [ادامه متن . . .]
آهنگ «شکایت هجران» با صدای استاد محمد اصفهانی شعر از ه ا سایه

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست


دیدگاه · 1393/09/9 - 08:58 ·
2
mis solnaz
mis solnaz
از عــــــــلی آمـــــــوز اخلاص عمل

شیر حـــــق را دان مــطهـَّـر از دغـل

در غــــزا بـــــر پــهلوانی دست یافت

زود شــــمشیـــــری برآورد و شتافت

او خـَــدو انــــداخـــــت بر روی علی

افتخـــار هــر نـــبـی و هـــــــر ولی

او خـــدو زد بـــر رخـــی که روی ماه

سجده آرد پیـــش او در ســجـــده گاه

در زمان انــداخــت شـــمشیـرش علی

کــرد او انــــدر غــــزای.. [ادامه متن . . .]
از عــــــــلی آمـــــــوز اخلاص عمل

شیر حـــــق را دان مــطهـَّـر از دغـل

در غــــزا بـــــر پــهلوانی دست یافت

زود شــــمشیـــــری برآورد و شتافت

او خـَــدو انــــداخـــــت بر روی علی

افتخـــار هــر نـــبـی و هـــــــر ولی

او خـــدو زد بـــر رخـــی که روی ماه

سجده آرد پیـــش او در ســجـــده گاه

در زمان انــداخــت شـــمشیـرش علی

کــرد او انــــدر غــــزایـــش کــاهلی

گشت حــیــران آن مــبارز زیــن عمل

وز نمـــودن عــفو و رحـــمت بی محل

گفت: بر من تیــــغ تیــــز افــــراشتی

از چه افگنــــدی مـــــرا بـــگذاشتی؟

آن چه دیـدی که چنین خشمت نشست

تا چنــان بــرقـــی نـمــود و باز جست

آن چه دیدی کــه مــرا زان عـکسِ دید

در دل و جــان شــعلــه ای آمــد پدید

ای علــی کـه جـمـلــه عقل و دیده ای

شمـّـه ای واگــو از آن چـــه دیـده ای

باز گو؛ دانـــم کــه ایــن اسرار هو ست

زان که بــی شمـشیر کشتن کار او ست

بازگــو ای بــــاز عــرش خــوش شکار

تا چــه دیــدی ایــن زمـان از کردگار؟

چــون تـــو بــابی آن مدینه ی علم را

چـــون شـــعاعـــی آفتــاب حــلم را

باز بــاش ای بــاب بــــر جــویای باب

تا رســد از تــو قـُـشور انــدر لــُبــاب

بــازگـــــو ای بــــاز پــــر افــروخته

با شـَـه و بـا سـاعـــــدش آمــوختـــه

در محــل قـهر این رحمت ز چی ست؟

اژدها را دســت دادن راه کــی سـت ؟.

گفــت: مـــن تـیـغ از پـی حق می زنم

بــنــده ی حــقـَّـم نــه مــأمــور تنم

شیــر حــقـّــم، نــیستــم شیــر هـوا

فعـــل مــن بــر دیــن مــن باشد گوا

رخــت خــود را مـــن زرِه بــرداشـتم

غـیر حــق را مــن عـــدم انــگــاشتم

مــن چــو تــیغـم پـــر گهرهای وصال

زنــده گــردانــم نـه کــشتــه در قتال

خشم بـر شاهان شــه و مــا را غــــلام

خشــم را هــم بــسـتـــه ام زیـر لگام

چــون درآمـــد علـّـتی انـــدر غــــزا

تیــغ را دیــدم نــهــان کــردن ســزا

آن چــه لله مــی کــنـم تــقلید نیست

نیست تخــییل و گمان ؛ جز دید نیست

انــدرآ آزاد کــردت فــضـــــل حـــق

چون که رحمش داشت بر خشمش سبق

اندرآ اکـــنون کـــه رسـتی از خـــطر

سنــگ بــــودی؛ کیمیا کردت گهـــر

تو مـنی و مـــن تــوأم ای مــحــتشم

تـــو علی بودی؛ علی را چـون کـُـشم؟

اندرآ مــــــن در گــشـــادم مر تو را

تـُـف زدی و تحــفه دادم مـــــر تو را

من جفاگـــــر را چنیـــن ها می دهم

پیش پای چـــپ چه سان سر می نهم

پس وفـــاگـــر را چه بخشم؟ تو بدان

گنـــــج ها و مــلک هـــای جاودان

( خلاصه ای بود از شعر مولوی در مدح علی « ع ». مثنوی ی معنوی ی مولوی، دفتر اول)


28169c99-95ce-4e11-b6c4-9aaf8325dcef.jpg
neda.y
neda.y
پنج سالم بود
خواهرم مرا در کمد انداخت و در را قفل کرد
به او فحش دادم
و با خود فکر کردم :
او بی رحم ترین خواهر دنیاست !

در تاریکی گریه کردم
بیهوش شدم
به هوش آمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند

از احسان افشاری
پنج سالم بود
خواهرم مرا در کمد انداخت و در را قفل کرد
به او فحش دادم
و با خود فکر کردم :
او بی رحم ترین خواهر دنیاست !

در تاریکی گریه کردم
بیهوش شدم
به هوش آمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند

از احسان افشاری


mis solnaz
mis solnaz
شاعری به سَبک من...



گاه بـا یـک سوژه‏ ی با حال، شاعـر می‏ شـوم

با شکـستِ تـیـمِ « استـقلال »، شاعر می ‏شوم

گفت بابایم: پسر پس کِی تو شاعر می ‏شوی؟

گفتـمــش تـا آخـــرِ امـســال شاعر می ‏شوم

یادم آمـد تـوی بـقالی بـه من بقــال گفت:

« عـصرها پشـتِ هـمـین پـاچال، شاعر می ‏شوم »

عده ‏ای با قرص و با تریاک شاعر گـشتـه ‏اند!

مـن بـدونِ هــیـچ اسـتـعـمال، شاعر می ‏ش.. [ادامه متن . . .]
شاعری به سَبک من...



گاه بـا یـک سوژه‏ ی با حال، شاعـر می‏ شـوم

با شکـستِ تـیـمِ « استـقلال »، شاعر می ‏شوم

گفت بابایم: پسر پس کِی تو شاعر می ‏شوی؟

گفتـمــش تـا آخـــرِ امـســال شاعر می ‏شوم

یادم آمـد تـوی بـقالی بـه من بقــال گفت:

« عـصرها پشـتِ هـمـین پـاچال، شاعر می ‏شوم »

عده ‏ای با قرص و با تریاک شاعر گـشتـه ‏اند!

مـن بـدونِ هــیـچ اسـتـعـمال، شاعر می ‏شوم

نیست مِـیلِ شاعری هر لحظه در بنده ولی

با فــراخــوان ‏هـای فـستیـوال، شاعر می ‏شوم

گاه از شــوق غـذا و از فـشـار گشنـه گـی

بـا صــدای قـاشـق و چــنگال، شاعر می ‏شوم

یا زبانـم لال اگـر کـه سـوژه‏ هایم تَه کشید

با صـــدای وِزوزِ یــخــچــال، شاعر می‏ شوم

می ‏شود شاعـر کـسـی بـا دیدنِ خالِ لبی

مـن ولــی بـا دیــدنِ تب خال، شاعر می‏ شوم

بـرخـلاف عـده ‏ای پـاچــه بگیر و پاچه‏ خار

فــارغ از هـر جـبـهـه و جنجال، شاعر می ‏شوم

عاقبـت گـر مال مردم ‏خواری و دزدی نشد

گــوش شـیـطان کـر، زبانم لال، شاعر می‏ شوم

آدمِ پیری مرا در « باغِ ملی » دید و گفت:

هم زمان با دیدنِ « خوشحال »، شاعر می ‏شوم!!


mis solnaz
mis solnaz
با اجازه از « رهی معیری!»:

گربه ی دم بریده را مانم!/ مرد خشتک دریده را مانم!

همه جا انتشار اسم من است! / تا حدودی « پدیده » را مانم!

به خدا زندگی جرم داده! / آنچنان که جریده را مانم!

می نشینم فقط ردیف جلو / شاعر برگزیده را مانم!

پیش بازاری اعتبارم نیست / چک بی جا کشیده را مانم!

نکته ی نانوشته می باشم / صحبت ناشنیده را مانم

ظاهرم حق و باطنم باطل / مؤمن بی عقیده را مانم!

الغرض گرچه بنده « خوشحالم » / آدم غصه دیده را مانم!
با اجازه از « رهی معیری!»:

گربه ی دم بریده را مانم!/ مرد خشتک دریده را مانم!

همه جا انتشار اسم من است! / تا حدودی « پدیده » را مانم!

به خدا زندگی جرم داده! / آنچنان که جریده را مانم!

می نشینم فقط ردیف جلو / شاعر برگزیده را مانم!

پیش بازاری اعتبارم نیست / چک بی جا کشیده را مانم!

نکته ی نانوشته می باشم / صحبت ناشنیده را مانم

ظاهرم حق و باطنم باطل / مؤمن بی عقیده را مانم!

الغرض گرچه بنده « خوشحالم » / آدم غصه دیده را مانم!


دیدگاه · 1393/04/5 - 18:26 ·
5
Ameri
Ameri
ساعتا رو به عقب برگردون ، اگه فرصتی هنوزم مونده
بگو توو گذشته چی میبینی ، که از آینده تو رو ترسونده
ساعتا رو به عقب برگردون ، اون همه خاطره رو پیدا کن
پشت این همه شب تکراری ، یه جهان تازه رو من وا کن
من هنوزم زخمی خاطره ام، جز تو هیچکس رو دلم مرهم نیست
اسمتو صدا زدم وقتی که ، حتی اسم خودمو یادم نیست
همه ی امیدمی این روزا ، که نجاتم بدی از این زندون
تو فقط اگه بخوای میتونی ، ساعتا رو به عقب برگردون
نمی‌شه زمین خورد و گریه نکرد [ادامه متن . . .]
ساعتا رو به عقب برگردون ، اگه فرصتی هنوزم مونده
بگو توو گذشته چی میبینی ، که از آینده تو رو ترسونده
ساعتا رو به عقب برگردون ، اون همه خاطره رو پیدا کن
پشت این همه شب تکراری ، یه جهان تازه رو من وا کن
من هنوزم زخمی خاطره ام، جز تو هیچکس رو دلم مرهم نیست
اسمتو صدا زدم وقتی که ، حتی اسم خودمو یادم نیست
همه ی امیدمی این روزا ، که نجاتم بدی از این زندون
تو فقط اگه بخوای میتونی ، ساعتا رو به عقب برگردون
نمی‌شه زمین خورد و گریه نکرد
به دادم برس بهترین نارفیق
هنوزم به دستای تو قانعم
هنوز عاشقم، با یه زخم ِ عمیق
تو این روزهای ِ سیاه و کسل
تنم خیسه از حس بارون شدن
تورو جون هرکی که به‌ش مومنی
فقط امشب و حرف رفتن نزن
تو این روزهای سیاه و مریض
فقط یه کمی چای واسه من بریز
می‌دونم! همیشه بدهکارتم
می‌دونی؟ نمی‌شه فراموش کرد
من از بس که تو خوابتم زخمی ام
نمیشه که کابوسمو گوش کرد
نمی‌شه که این وحشت و دوره کرد
نباشی، نمونی، نخندی… بری
یه عمری جنون و تحمل کنم
به دیوونگی‌م دل نبندی… بری
تو سیگارو خاموش کن تا بگم
چطور میشه با گریه هم دود شد
چطور میشه با خنده هم زخم خورد
چطور میشه با عشق نابود شد
شبایی که می‌ترسم از فکرهام
همیشه هوا خیس و بارونیه
یه زن با جنونش به من یاد داد
که عاشق شدن قبل ویرونیه
تو این روزای سیاه و مریض
فقط یه کمی چای واسه من بریز


[لینک]
83997895358284898524.jpg
Ali Rmz
Ali Rmz
شكست برج
تو نمي دانستي،
قصه برج و كبوتر
كه چه سان برج شكست.
* * *
تو كبوتر شدي و راهي پرواز به برج
نه هوا ابري بود، نه نشاني از مه
و نمي دانم من،
شيطنت بود و يا بازي پرواز تو بود
و صدايي با شوق،
گفت :
من آمده ام
دل برج از خبر شاد شكفت،
ـ گر چه در ديده غمي با خود داشت ـ
گفت در رويايم، يا كبوتر اينجاست.
* * *
برج از جا برخاست
سالها بود كه در تنهاي.. [ادامه متن . . .]
شكست برج
تو نمي دانستي،
قصه برج و كبوتر
كه چه سان برج شكست.
* * *
تو كبوتر شدي و راهي پرواز به برج
نه هوا ابري بود، نه نشاني از مه
و نمي دانم من،
شيطنت بود و يا بازي پرواز تو بود
و صدايي با شوق،
گفت :
من آمده ام
دل برج از خبر شاد شكفت،
ـ گر چه در ديده غمي با خود داشت ـ
گفت در رويايم، يا كبوتر اينجاست.
* * *
برج از جا برخاست
سالها بود كه در تنهايي
بي خبر از همه دنيا و پر از خاموشي
آرزويش همه ديدار تو بود
و فقط در رويا، لحظه ي آمدنت را مي ديد.
برج با خود مي گفت : آرزويي به دلم نيست دگر
بي خبر از غم هجران دگر
و به اين آساني
فصل پرواز كبوتر تا برج
(( قصه فاجعه دلبستگي شد))
* * *
روزها از پي هم مي آمد
برج باور مي كرد، كه كبوتر اينجاست
و كبوتر افسوس، فكر پرواز دگر
* * *
فصل سرما كه گذشت
آن كبوتر هم رفت
و دگر بازنگشت.
رفتنش نيشتري شد به دل عاشق برج
بعد از آن،
برج،
شكست.
{-167-}
شاعر : طهمورث دادفريان


neda.y
neda.y
امروز بي تفاوت تر از هميشه

سرگرم .... بي خيال

اين خزانه مخروطي شكل چهار اتاقه

ديگر انگار خيال تپيدن ندارد

و من تمام خواهم شد

روزي كه ديگر خوبي ته كشيده و دروغ ...

ميان زمين و هوا ماندن هم حالي دارد

وقتي نميداني باشي يا نه ...

كه همه و هيچكس منتظر تو نيست

آري درد را نميشود نوشت بايد كشيد........


(ن. یعقوبی)
امروز بي تفاوت تر از هميشه

سرگرم .... بي خيال

اين خزانه مخروطي شكل چهار اتاقه

ديگر انگار خيال تپيدن ندارد

و من تمام خواهم شد

روزي كه ديگر خوبي ته كشيده و دروغ ...

ميان زمين و هوا ماندن هم حالي دارد

وقتي نميداني باشي يا نه ...

كه همه و هيچكس منتظر تو نيست

آري درد را نميشود نوشت بايد كشيد........


(ن. یعقوبی)


Princess
Princess
ناودانها شر شر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

و سرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "
ناودانها شر شر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

و سرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "


0003_orkutscrap4u_graphics.gif
دیدگاه · 1392/11/11 - 18:42 ·
9
Golbarg
Golbarg
آه... دلتنگیّ خونینی‌ست
گاه‌گاهی لحظه‌های من
عصر جمعه نیست...
آه... دلتنگیّ خونینی‌ست
گاه‌گاهی لحظه‌های من
عصر جمعه نیست...


deltangi.jpg
Princess
Princess
این سماور جوش است
پس چرا میگفتی دیگر این خاموش است؟!
باز لبخند بزن
قوری قلبت را زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
....
دست هایت:
سینی نقره ی نور
اشک هایم:
استکانهای بلور
کاش
استکان هایم را
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی
خنده هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
...
پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز
این سماور جوش است
پس چرا میگفتی دیگر این خاموش است؟!
باز لبخند بزن
قوری قلبت را زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
....
دست هایت:
سینی نقره ی نور
اشک هایم:
استکانهای بلور
کاش
استکان هایم را
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی
خنده هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
...
پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز


Tea.jpg
dorsa
dorsa
{-35-}
{-35-}


IMG_20131122_120557_0_.jpg
صفحات: 1 2 3 4 5 انتها