شعر و شعر خوانی

گروه عمومی · 58 کاربر · 62 پست

یک گروه خودمانی از جنس واژه ها..

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

اطلاعات گروه

نام گروه شعر و شعر خوانی
دسترسی گروه گروه عمومی
پست ها 62 پست
تعداد کاربر 58 کاربر
وضعیت شما عضو نیستید
توضیحات گروه یک گروه خودمانی از جنس واژه ها..
Golbarg
Golbarg
پر از یاد توام...
در گروه شعر و شعرخوانی صرفا خود شعر مدنظر است...
ارتباطی به حال روحی اینجانب ندارد...{-106-}
پر از یاد توام...
در گروه شعر و شعرخوانی صرفا خود شعر مدنظر است...
ارتباطی به حال روحی اینجانب ندارد...{-106-}


[لینک]
دیدگاه · 1392/10/25 - 23:06 ·
9
Princess
Princess
قطار راهت را بگیر و برو
نه کوه توان ریزش دارد
نه ریزعلی پیراهن اضافه
روزگار روزگار دیگریست.......

قطار راهت را بگیر و برو
نه کوه توان ریزش دارد
نه ریزعلی پیراهن اضافه
روزگار روزگار دیگریست.......



1367476423690582_large.jpg
Princess
Princess
مهربانی زبانی است که …

برای کور دیدنی…

برای کر شنیدنی …

و برای لال گفتنی است …
مهربانی زبانی است که …

برای کور دیدنی…

برای کر شنیدنی …

و برای لال گفتنی است …


Naghmehsara.ir-25.jpg
M.montazeri
M.montazeri
چه کسی می گوید که گرانی شده است؟!

دوره ی ارزانیست ...!

دل ربودن ارزان!

دل شکستن ارزان!

دوستی ارزان است!

دشمنی ها ارزان!

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

آبرو قیمت یک تکه ی نان!

و دروغ از همه چیز ارزان تر!

قیمت عشق چقدر کم شده است ...

کمتر از آب روان!

و چه تخفیف بزرگی خوردست

قیمت هر انسان....
چه کسی می گوید که گرانی شده است؟!

دوره ی ارزانیست ...!

دل ربودن ارزان!

دل شکستن ارزان!

دوستی ارزان است!

دشمنی ها ارزان!

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

آبرو قیمت یک تکه ی نان!

و دروغ از همه چیز ارزان تر!

قیمت عشق چقدر کم شده است ...

کمتر از آب روان!

و چه تخفیف بزرگی خوردست

قیمت هر انسان....


Princess
Princess
کاش میشد بچگی را زنده کرد
کودکی شد،کودکانه گریه کرد
شعر قهر قهر تا قیامت را سرود
آن قیامت، که دمی بیش نبود
فاصله با کودکی هامان چه کرد ؟
کاش میشد ، بچگانه خنده کرد
کاش میشد بچگی را زنده کرد
کودکی شد،کودکانه گریه کرد
شعر قهر قهر تا قیامت را سرود
آن قیامت، که دمی بیش نبود
فاصله با کودکی هامان چه کرد ؟
کاش میشد ، بچگانه خنده کرد


7217ff2d6db74b5d906a850d317a9913.jpg
Princess
Princess
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر به هم لطف کردیم.........

مختصر بود ولی ساده و پنهان بود..
کاش به حرمت دلهای مسافر هرشب

روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خود کم می کر د

قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

کاش به قشنگی پونه که پاسخ دادی

رنگ رفتار منو لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است

کاش رنگ شب ماهم کمی عرفانی بود..
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر به هم لطف کردیم.........

مختصر بود ولی ساده و پنهان بود..
کاش به حرمت دلهای مسافر هرشب

روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خود کم می کر د

قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

کاش به قشنگی پونه که پاسخ دادی

رنگ رفتار منو لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است

کاش رنگ شب ماهم کمی عرفانی بود..


7b311bbbbf9ef64df1347618f9def232.jpg
دیدگاه · 1392/09/22 - 17:00 ·
8
Ameri
Ameri
شعر زیبای خزان (فریدون مشیری)

در گلستانی ، هنگام خزان
رهگذر بود یکی تازه جوان،
صورتش زیبا ، قامت موزون
چهره اش غمزده از سوز درون
دیدگان دوخته بر جنگل و کوه ،
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
این چنین لب به سخن باز نمود :
گفت : آن دلبر بی مهر و وفا
دوش می گفت به جمع رفقا:
((در فلان جشن به دامان چمن
هر که خواهد که برقصد با من ،
از برایم ، شده گر از دل سنگ [ادامه متن . . .]
شعر زیبای خزان (فریدون مشیری)

در گلستانی ، هنگام خزان
رهگذر بود یکی تازه جوان،
صورتش زیبا ، قامت موزون
چهره اش غمزده از سوز درون
دیدگان دوخته بر جنگل و کوه ،
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
این چنین لب به سخن باز نمود :
گفت : آن دلبر بی مهر و وفا
دوش می گفت به جمع رفقا:
((در فلان جشن به دامان چمن
هر که خواهد که برقصد با من ،
از برایم ، شده گر از دل سنگ
کند آماده گلی سرخ و قشنگ !))
چه کنم من ؟ که در این دشت و دمن
در همانجا ، به سر شاخه ی بید
بلبلی حرف جوان را بشنید
دید بیچاره گرفتار غم است ،
سخت افسرده ز رنج و الم است
گفت : باید دل او شاد کنم ،
روحش از قید غم آزاد کنم .

رفت تا بادیه ها پیماید ،
گل سرخی به کف آرد ، شاید !
گل سرخی نبود ، وای به من !
جستجو کرد فراوان و چه سود ،
که گل سرخی در آن فصل نبود،
هیچ گل در همه گلزار ندید
جز یکی گلبن گلبرگ سپید
گفت ای مونس جان ، یار قشنگ !
گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ
هر چه بایست ، کنم تسلیمت
بهترین نغمه کنم تقدیمت .
گفت: (( ای راحت دل، ای بلبل !
آنچنانی که تو می خواهی گل ،
قیمتش سخت گران خواهد بود
راستش ، قیمت جان خواهد بود ))

بلبلک کامده بود آنهمه راه،
بود از محنت عشق آگاه ،
گفت : (( برخیز که جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد .))
گفت گل: ((سینه به خارم بفشار
تا خلد در دل پر خون تو خار
از دلت چون خون بر این برگ چکید
گل سرخی شود این برگ سپید
سرخ مانند شقایق گردد
لاله گون چون دل عاشق گردد
تا سحر نیز در این شام دراز
نغمه ای ساز کن از آن آواز
شب هوا خوش ، همه جا مهتاب است
اینچنین آب و هوا نایاب است !)

بلبلک سینه ی خود کرد ، سپر
رفت سر مست در آغوش خطر
خار آن گل همه تیز و خون ریز،
رفت اندر دل او خاری تیز
سینه را داد بر آن خار فشار
خون دل کرد بر آن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
مهر بود ، آری ، در آب و گلش
شد سحر ، بلبل بی برگ و نموا
دگر از درد نمی کرد صدا ،
جان به لب، سینه و دل چاک زده
با ل و پر بر خس و خاشاک زده
گل به کف ، در گل و خون غلط زنان
سوی ماءوای جوان گشت روان
عاشق زار در اندیشه ی یار
بود تا صبح همانجا بیدار،
بلبل افتاد به پایش ،جان داد
گل بدان سوخته ی حیران داد
هر که می دید گمانش گل بود،
پاره های جگر بلبل بود ،
سوخت بسیار دلش از غم او
ساعتی داشت به جان ماتم او
بوسه اش داد و وداعی به نگاه
کرد و برداشت گل ، افتاد به راه
دلش آشفته بود از بیم و امید
رفت تا بر در دلدار رسید ،
بنمودش چو گل خوشبو را
دخترک کرد ورانداز او را
قد و بالای جوان را نگریست
گفت: (( افسوس ، پزت عالی نیست !!
گرچه دم می زنی از مهر و وفا
جامه ات نیست ولی در خور ما !))

پشت پا بر دل آن غمزده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد
طعنه ها بود به هر لبخندش
کرد پرپر گل و دور افکندش
وای از عاشقی و بخت سیاه
آه از دست پری رویان، آه !


en1626.jpg
Ameri
Ameri
شعر زمستان / محمد داریونی

"زمستان "،زمستان است
نگاه سردتو بر من زمستان است
صدای سرد تو بر من زمستان است
بهار چشم تو بر من زمستان است
به گرمی دل نمیبندم
دلم لبریز از سردیست
در آغوشت پناهم نیست
چرا دنیا چرا دنیا
دلم از درد میسوزد
کسی با من موافق نیست
به درد خود گرفتارم
لبانم خشک از سردیست
صدایم مرده
دل خشکیده
دنیایم زمستان است
چرا دنیا چرا دنیا؟ ...

شعر زمستان / محمد داریونی

"زمستان "،زمستان است
نگاه سردتو بر من زمستان است
صدای سرد تو بر من زمستان است
بهار چشم تو بر من زمستان است
به گرمی دل نمیبندم
دلم لبریز از سردیست
در آغوشت پناهم نیست
چرا دنیا چرا دنیا
دلم از درد میسوزد
کسی با من موافق نیست
به درد خود گرفتارم
لبانم خشک از سردیست
صدایم مرده
دل خشکیده
دنیایم زمستان است
چرا دنیا چرا دنیا؟ ...



hhe65.jpg
Ameri
Ameri
زمستان / مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوس.. [ادامه متن . . .]
زمستان / مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در بگشای دلتنگم
حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست مرگی نیست
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد
فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان
نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهروماه
.
.
زمستان است......


5.jpg
Princess
Princess

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.


280a8217a92c4ae7932a57a21874cd2a.jpg
دیدگاه · 1392/09/12 - 17:42 ·
9
Princess
Princess
هنوز هم میتوانیم مثل نگاه یک کودک، پاک باشیم
هنوز هم میتوانیم مانند یک سلام ،ساده باشیم
هنوز هم میتوانیم مثل یک پرنده ، آسمانی باشیم

کافیست چشمانت را ببندی و آرام خدا را صدا بزنی....
هنوز هم میتوانیم مثل نگاه یک کودک، پاک باشیم
هنوز هم میتوانیم مانند یک سلام ،ساده باشیم
هنوز هم میتوانیم مثل یک پرنده ، آسمانی باشیم

کافیست چشمانت را ببندی و آرام خدا را صدا بزنی....


960281_516292628427266_111198826_n.jpg
دیدگاه · 1392/09/10 - 19:12 ·
8
Princess
Princess
گاهی دلم می گیرد

از آدم هایی که در پس نگاه سردشان

با لبخندی گرم فریبت می دهند

دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمی کند

......و نوری که تاریکی می دهد

ازکلماتی که

چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند

دلم می گیرد

از سردی

چندش آور دستی که دستت را می فشارد

و نگاهی که

به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند

دکتر علی شریعتی
گاهی دلم می گیرد

از آدم هایی که در پس نگاه سردشان

با لبخندی گرم فریبت می دهند

دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمی کند

......و نوری که تاریکی می دهد

ازکلماتی که

چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند

دلم می گیرد

از سردی

چندش آور دستی که دستت را می فشارد

و نگاهی که

به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند

دکتر علی شریعتی


2c8a7be4eef149fdbc738cff3c99afda.jpg
دیدگاه · 1392/09/8 - 18:54 ·
9
فائزه
فائزه
او می رود دامن کشان
من زهر تنهایی نشان
دیگر مپرس از من نشان
کز دل نشانم می رود
او می رود دامن کشان
من زهر تنهایی نشان
دیگر مپرس از من نشان
کز دل نشانم می رود


medico
medico
{-29-}
{-29-}


siVpqe_535.jpg
دیدگاه · 1392/09/6 - 15:09 ·
9
Princess
Princess
گلایۀ دکتر شریعتی از خدا

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت.. [ادامه متن . . .]
گلایۀ دکتر شریعتی از خدا

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


cdca16bfe2f441f0a678b88d3a5a2d26.jpg
دیدگاه · 1392/09/5 - 18:49 ·
7
صفحات: ابتدا 1 2 3 4 5 انتها