saeed


مشخصات

موارد دیگر
حالت ِ امروز: معمولی
saeed
1368-12-14
m - مجرد
اسلام
یزد
فراری
نمی کشم

افتخارات کسب شده

[توضیحات]

آخرین بازدید کنندگان

saeed تاکنون صفر کاربر را به جامعه مجازی شبکه پزشکی فیس طب دعوت کرده است.
برای دعوت از دوستانتان به بخش ارسال دعوتنامه مراجعه نمائید.

کد QR شخصی

[توضیحات]

saeed
saeed
به نظر من زن ها وقتی از شصت هفتاد سال پیرتر میشن، کلا در دو گروه قرار میگیرند: یا چهره مهربون و تو دل برو پیدا می کنن، یا پیر و زشت میشن. دو هفته است که تو بخش عفونی یه مریض شصت و هشت ساله دارم که جزء گروه اوله. یه حاج خانم با یه چهره معصوم و دوس داشتنی و لهجه مشهدی تقریبا دو هفته ای هس که مریضمه. خیلی خوب با هم رابطه برقرار کردیم اونقدر که دوس داشتم بهش بگم مادربزرگ. برخلاف اون خانمی که تو "یه حبه قند" گفتم این حاج خانم خیلی مهربون بود و منو پسر خودش صدا میزد و ه.. [ادامه متن . . .]
به نظر من زن ها وقتی از شصت هفتاد سال پیرتر میشن، کلا در دو گروه قرار میگیرند: یا چهره مهربون و تو دل برو پیدا می کنن، یا پیر و زشت میشن. دو هفته است که تو بخش عفونی یه مریض شصت و هشت ساله دارم که جزء گروه اوله. یه حاج خانم با یه چهره معصوم و دوس داشتنی و لهجه مشهدی تقریبا دو هفته ای هس که مریضمه. خیلی خوب با هم رابطه برقرار کردیم اونقدر که دوس داشتم بهش بگم مادربزرگ. برخلاف اون خانمی که تو "یه حبه قند" گفتم این حاج خانم خیلی مهربون بود و منو پسر خودش صدا میزد و همه زندگیش رو برام تعریف کرده بود. بنده خدا شوهرش فوت کرده بود. این حاج خانم ما سل داشت و خلط ش هم مثبت بود (ینی بیماری در مرحله واگیر دار بود)و به خاطر همین تو اتاق ایزوله بود و کسی نمیرفت تو اتاقش مگر به اضطرار! ولی من هر روز میرفتم اتاقش و باهاش هم صحبت میشدم. البته چند روز هم با استاد و با بقیه بچه های گروه رفته بودیم سرش، و به خاطر همینم تمام بچه ها میشناختنش. جالب اینجا بود که تو این هفته علی رغم گذشت یک هفته از درمانش، هر وقت میرفتم و حالشو میپرسیدم میگفت بهتر نشدم و سرفه و خلط و تب همچنان ادامه داره. دیروز دکتر گفت که فردا (ینی امروز) مرخصش میکنه. امروز صب که تنهایی و قبل از مورنینگ رفتم سرش بازم گفت حالم خوب نیس. یه کم که صحبت کردیم با حالت التماس گفت: "به دکتر بگو مرخصم نکنه.اگه مسئله پولشه، من هیچ مشکلی ندارم. بگو دکتر منو نگه داره پولشو میدم." یکم باهاش صحبت کردم و گفتم که دیگه بیماریش واگیر نیست و ازین جور چیزها. علت این درخواستش رو که جویا شدم اول چیزی نمیگفت ولی بعد از کمی صحبت، با دلی شکسته و بغضی تو گلوش گفت:" برم خونه چیکار کنم. خودم که اینجا خونه ندارم. باید برم خونه پسرم. پسر و عروسم هم که صب تا شب سر کارن. فرقی که نمیکنه اینجا باشم پولشو میدم." از صحبتاش معلوم بود که به خاطر بیماری سلش بچه هاش کمی بهش بی مهری کرده بودند و شاید علت این حرفاش هم بیشتر این بود. من بهش اطمینان دادم که حرفشو منتقل میکنم و از اتاق اومدم بیرون ولی دکتر رو پیدا نکردم که حرف حاج خانم رو بهش بگم و چون کلاسم شرو شده بود باید میرفتم سر کلاس. وقتی برگشتم بازم دکتر نبود ولی اسم حاج خانم هم از تو لیست بیماران خارج شده بود. حاج خانم مرخص شده بود.