عنوان : 94 : قصه ی دخترک, برای اولین و آخرین بار... شاید این پست به زودی برداشته شود!

[لينک فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]

6 امتیاز + / 0 امتیاز - 1393/05/28 - 14:45 Share on Google+
دیدگاه  
ghazal

ای کاش ی دانشجوی پزشکی هیچ وقت عاشق نشه چون اول بدبختیشه! شروع تمام افت های تحصیلی ،تنهایی میسوزه و میسازه و دم نمیزنه! اصلا انگار عشق زمینی و پزشکی باهم تو ی دل جاشون نمیشه، نمیشه آقا !!!!!!

1393/05/28 - 15:13
AminHessam

واو....{-16-}
خیلی گیج کننده بود...مشخصه که نه اون موقع و نه حتی الان هم نمیدونی با خودت چند چندی.از طرفی احساس علاقه میکنی و ازون طرف از آینده میترسی،بهمین خاطر رهاش میکنی و میذاری زمان بگذره.خلاصه اینکه دوستانه بهت بگم هیچ کس از بلاتکلیفی خوشش نمیاد.مگه آدم چقد زندس،چقدر میشه صبر کرد رو آدمی که نمیدونی دوست داره یا نه،یه آدمی که هنوز اونقدر بزرگ نشده که تصمیمیات بزرگ بگیره...

1393/05/29 - 02:14
Hoomehr

بله امین !
کاملا گیج کننده!
اما خوب داستان های نوجوانی جز خاطراتی هستند که سال های بعد که پیر شدی و توی مطب خالیت نشستی!
یا شاید توی حیاط بیمارستان نیمه های شب
می تونه لبخند به لبت بیاره
یا حتی دیدن عکسای گذشته اشک شوق به چشمات بیاره
این روزها... این داستان ها ... این سرنوشت ها دردناکه
اما قطعه ای از وجود هرکسه!
من با کل دنیا عوضش نمی کنم
نه روزهای خوبمو و نه روزهای بدم رو ...

1393/06/11 - 19:18
Hoomehr

غزال جان!
عشق چیز خیلی خوبیم هست...
عشق باعث می شه شعله های انسانیت در ما زنده بمونند!
وگرنه دیدن مرگ و درد هر روز ما رو از درون می کشت!
به نظر من ما موجودیتمون رو مرهون همین عشق های به فرجام و نا فرجام هستیم!

1393/06/11 - 19:19