اسمش طاهاست، فقط 6 سالشه
آروم آروم و سلانه سلانه در حالی که دستش توی دست مادرشه می یاد و روی تخت می خوابه
درسته سرش برای سنش خیلی بزرگه و قدش برای سنش خیلی کوتاه
اما برای آدم بودن بیش از حد مهربونه
و برای یه بچه بودن بیش از حد باوقار
هر 4 هفته ای که من اینجا بودم مهمون ماست، می یاد و آنزیمش و می گیره و می ره
طاها از 1 ماهگی براش تشخیص موکوپلی ساکاریدوز گذاشتن
می بوسمش و می رم سر کلاسم
وقتی برمی گردم آنزیمش و گرفته، مثل سه هفته ی قبل کولر خرابه و اتاق مثل کوره ی آدم سوزیه
رفته تو دیسترس از شدت گرما
براش کانولا فیکس می کنم و اکسیژن می ذارم
چند دقیقه ای حالش بهتر می شه
مامانش رفته استیشن برگه ترخیصشو امضا کنه، بالا سرش می مونم و بادش می زنم
ازش عذرخواهی می کنم که کولر خرابه
می گه خانم دکتر این همه سال همیشه کولر خراب بوده
نیم ساعت بعد که بر می گردم طاها دست توی دست مادرش سلانه سلانه با پاهای پرانتزیش
که به زور وزن زیاد بدن کوچیکش و تحمل می کنه داره از بخش می ره
و من یکبار دیگه زیر لب زمزمه می کنم!
به کدامین گناه خدا؟!

10 امتیاز + / 0 امتیاز - 1393/05/17 - 14:57 Share on Google+
دیدگاه  
zizi

آخ ای جون :(

1393/05/17 - 18:35
medico

هعی :(

1393/05/17 - 23:37