تیر برقی چوبیم درانتهای روستا،بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
یاددارم در زمین وقتی مرا میکاشتند،پیکرم رابوسه میزد کدخدای روستا
حال،اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم، قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته،بد نگاهم میکند دیزی سرای روستا!
من که خواهم سوخت حرفی نیست، اما کدخدا!تیرسیمانی نمیگردد عصای روستا!!

16 امتیاز + / 0 امتیاز - 1392/12/22 - 22:09 Share on Google+